تبليغاتX
زن آفرید(باز آفرینی واقعیت)

زن آفرید(باز آفرینی واقعیت)

 

اوضاع فرق کرده.اوضاع من بر خلاف اوضاع وطن بهتر شده.
یه جاهایی انقدر صبوری می  کنم که خودم هم باورم نمیشه اما یه وقتایی برعکس.
زمونه خیلی چیزا رو عوض می کنه.
وقتی تو شرایط قرار بگیری می بینی خیلی حس و حال هایی که دیگرون داشتن و بهت گفتن و تو دلت چقدر تجزیه تحلیل کردی تا بتونی درکشون کنی،خودت هم داری.
دارم فکر می کنم بعضی ها چقدر "انسان" هستن که می تونن تظاهر نکنن.می تونن حال و هواشون رو کتمان نکنند.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:22  توسط زن  | 

دوست دارم دست هام روکنترل نکنم.دوست دارم هی نگویم بکن ،نکن.بگدارم هرچه دلشان می خواهد بکنند.دوست دارند بشکنند،بشکنند.دوست دارند همه بندهاش انگشت اشاره شوند بگیرم بکنم تو چشم بعضی ها.مثلا گاهی هم نوازش کنم.ت. را .خیلی ها را.گاهی حتی وازه های یک شعر را.میز را.گاهی حتی پیذاهن گل گلی را.

پر از حس های متناقضم.خدای مهربان .محترم یا ملطفتشان کن.یا از این ذهن صاحب مرده ام بروند که بروند

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:5  توسط زن  | 

 

انگار یک زنجیر بزرگ و ممتد ادامه دارد پشت رویا هام روی گردنم که سنگینی می کند دلم میخواهد بمیرم.
دستهام که همین طور. از سوزش گردن که کی رسد تا مچ.هوار هوار از این زندگی "دو سر گهی".
این من هستم که روزهایم نابود شده اسفندم دود شده ودارم فکر می کنم تنها کاری که می توانم انجام بدهم قطعیت است.
مسخره ست نه.فکرش را بکن عمیق ترین مسایل هم بین ما سد نمی شود و دوستان هی سنگ می اندازند .فقط دست و پایم زخمی شده.فقط خشم آمده تا مرز گلو دلم جنگل می خواهد که عربده بکشم.دلم کوه می خواهد لم بدهم روش غمم نباشد.
"حواست هست که زاییده ی حماقت یک مشت آدمی؟"
حواسم هست .
از حماقت ادم ها می ترسم.از خستگی تو.از خودم که بریدم.
فکرش را بکن من حرف هامو زدم.گفتم اگر نشود بد می شود.یا شنیدی که هیچ.یا هم حواست پی حماقت آدم ها بود که باز هم فرقی نمی کند.
تنهایی هم بد نیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:46  توسط زن  | 

 

فی الواقع دوستان اگر "دعا" بلد هستید برای ما هم بکنید.ما هر چه را که بلد بودیم نتوانستیم در برابر حکمت خداوندی بخوانیم.رویمان نشد.آدمی ست دیگر گاهی با خالق هم توی رو دربایستی قرار میگیرد از آن رو دربایستی ها که نمی باید.
حالا ما سعی مان بر این است که شرم حضور را کنار نهاده و رو در روی قادر مطلق حرف دلمان را بگوییم خدا می داند، من هم میدانم که می داند، اما شنیده ام که گفته شده "بخوان مرا "

 اما دعای دوست خوش تر است من می گویم خداییش یادتان نرود شما هم تاکید کنید،ممنون

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:21  توسط زن  | 

تو دنیا اتفاقای دلپذیر خیلی خیلی زیاده .اما مطمئنن تو مطبوع ترین حادثه هستی .

همیشه حتی وقتی امروز برای اولین بار دلم خیلی سیاه شد و  وقتی دوست داشتم بفهمم چرا خودت این مسئله به این سادگی رو حتی تو ذهنت طرح نکردی بازهم  وقتی گوشه ی اتاق زیرپوشت رو دیدم که رو انبوه وسایل در هم ریخته ی این روزهای خونه جا خوش کرده احساس کردم دلپذیری، احساس کردم حتی الان حتی الان که شاید باورت نشه یه زیر پوش رنگ و رو رفته منو غرق می کنه تو یه عالمه حس خوب.
همین حالا با همه ی چیزهایی که سرجاشون نیست خوشحالم چون می دونم تو جای همه چیز رو خوب می دونی، می دونم اوضاع آروم میشه و همه چیز سر جای خودش قرار میگیره.
من،تو و زیر پوش آبی رنگ
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 1:13  توسط زن  | 

 

   دارم به این فکر می کنم که حتما منم میرم سر کار.حداقل اول ها که حتمی میرم.فکرشو بکن الان رفتم نارنگی و موز و بادمجون و نون و ۱ کیلو گوشت خریدم با یه مرغ تمام حسابم خالی شد.چه برسد به بعدن.
مامانم میگه خانوما که ازدواج میکنن کم خرج میشن کلی هم مثال میزنه.اما من که نمی تونم .نه می تونم
نترس عزیزم.
شِت
.همش میام به این چیزای تخمی فکر کنم که فکرم از چیزای تخمی تری که تو ذهنم گیج می خورن خلاص شه.
تو حالت خوب نیست شرایطت هم.خسته  شدم که اینو ته هر جمله ای هر خری  گوشزد میکنه . خرهایی که هیچ چیز به اونها نگفتم خرهایی که این مدت تمام انرژیم صرف اونا شد تا نیشم گندمی ام باز بمونه که خوبم
خر هایی خوب خرهایی که نه یعنی خر یعنی بزرگ.بزرگ ها کوچک هایی که خیلی هاشونو رو دوست تر می دارم از همه از خودم حتی.شاید هم به خاطر همین این انرژی بیشتر وبیشتر صرف شد تا نیشم باز بمونه.
باز هم حرف تکراری میزنم تنهام.وگه بزنه گه بزنه این کتابا رو این فیلم ها این سایت ها هم
که هی تلاش می کنم وهی تلاش می کنم وباز.
دور سرم درد نشسته توی سرم نیست دورش چمباتمه زده و تهدیدم میکنه.تهدیدم میکنه هی خواب های ناجور میبینم هی می پرم هی درد هی کوفت.کلرودیازپوکساید راه گلو رو بلده فقط آب هم نمی
خواد سر میخوره می ره میشینه ته قلبم کنار این فکررهای گند و باهاشون بخث میکنه سعی میکنه کار به جنگ و دعوا نکشه دد منشی کنه و بیاد.
ای خدا ای خدا.دارم خل میشم.شدم؟هستم.
شرایطم خوب نیستم دلم می خواد یه لگد گنده بزنم زیر همه چی.
دوست دارم چیزایی که هزار بار برای خودم گفتم ده بار برای تو بازم بگم.
تو گوش کنی

 ولی
.خسته نشی
حرص نخوری
پیر نشی
نری تو خودت
مریض نشی
دوست دارم کنار باشی نه نه دوست دارم جلوتر از من باشی صد قدم اینجوری بهتره دوست دارم ببینی چه خبره راهو باز کنی تا من بیام این اتفاقای مسخره همش از خستگی تو آب می خوره و سو استفاده بقیه.
چه احساس تهوع آوری وقتب بقیه بقیه ای که هرچه میکنی نمیتونی یه پل بزنی تا یادت بیاد برات چه کار کردن،در موردت نظر بدن.خستم عزیزم خسته .من که نه نگفنم مگر نمی گن چند قدم من چند قدم هم سایرین؟پوست پام کند.خسته شدم کی نوبت بقیه ست .دلم می خواد کودک درونم این روزها بازی میکرد شاد بود.اما حالا پیر شده گریه می کند گند میزد به خودش نه از کودکی،که از پیزی نمی تواند خودش را کنترل کنه
چرا پرت  و پلا می گم.دیر میشه دیر میشه دیر میشه دیر میشه دیییییییر میشه.
یعنی یکی نیست بهت بگه مراقبش باش داره سکته میکنه؟یعنی خودت نمی فهمی؟مردم.دیر شد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 21:52  توسط زن  | 

دلم می خواد این خواهر مکرمم ۲ ساعت تمام حرف نزنه و فقط گوش بده تا براش بگم چقدر احساس می کنم به باد رفته.هیچی نمونده ازش جز یه موجود حسود غر غرو.چقدر دلم می خواد بدون پرده بتونم حرفامو بهش بزنم و بگم چقدر رفتاراش زننده ست و کاملا حماقت از پشت کلام  و رفتارای بچه گونش معلومه.چه قدر دوست دارم یاد بکنم از روزایی که اون برام مثل یه معلم بود یا نه مثل یه بت چقدر ازش چیز یاد گرفتم و چه چیزهایی که بود و من یاد نگرفتم اما الان دیگه اثری از اونا نیست.
برای کی حرف بزنم؟تو تحلیل رفتی خواهر من به باد رفتی دست شوهرت رو هم گرفتی و دوتایی با هم دارید سقوط می کنید.وقتی از مهمونی اومدیم بیرون باورم نمی شد وقتی تو یه بند داشتی به زمین و زمان گیر می دادی به حرف این و لباس اون و برای همشون ابراز تاسف می کردی و تند تند خط نشون می کشیدی خوشحال بودم که شوهرت سکوت کرده اما این تمام ماجرا نبود شما دست همدیگرو گرفتین دارید می رید پایین.با سرعت زیاد هیچ کس هم جلو دارتون نیست اون هم شروع کرد و تمام نکته هایی که از نظر تو دور مونده بود رو خاطر نشان کرد.
تمام طول راه داشتم دعا می کردم که تموم بشه این اجبار همراهی شما در مهمونی ها خانوادگی.اما دیدم مه دعای خوبی نیست حرف ها و بحث ها می مونه  و هر مرتبه چشمام پر اشک میشه بابت این همه که نبودی و شدی!
محبوب من آه محبوب من و دوری تو و نبود تو و تو تو!
شایدم هم یک ساعت تمام با شرح کامل اون طور که دزدکی خمیازه بکشی برات تعریف کردم.همه این ها و خیلی بیشترش را هم وقتی خواب رفته ای شاید بگویم.
بگویم که احساس می کنم توی یک کره ی کوچک گرد تنها مانده ام و تو نیستی هیچ کس نیست.مادرم که نیم بند است گاهی هست گاهی آنقدر بد است که می خواهم کیلومتر ها دور شوم و فریاد بزنم.
خواهرم که اینطور.
کحبوب من آی محبوبکم!
چه روزهای خلوت بی خاطره ای.چه حس بدی .چه خردلی مایل به قهوه ای بدی است این روزها.چه قدر واقعیت تلخ است عزیزم.واقعیت اینکه تنهام که دور شدم از عزیزانی که تقدیر است عزیز بمانند.از عزیزانی کم رنگ و پر رنگی که حکم است عزیز بمانند عزیزانی که حتی تصور محو شدنشان آبروی مرا پیش خودم پیش تو می برد.
محبوب من آی محبوب من! 
دلم می خواد خانه مان در باغی بنا شود در اطراف تهران.که گاهی مثل امروز که شدم آهٍ بلند تندی بکشم در حیاط و بغض بترکانم.
محبوبکم آه محبوبکم!
تنهام.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2:55  توسط زن  | 

سلام میکند این که نشسته پشت لحظه هایی که  مختص به او نیست.سلام می کند این که دوست دختر تو نیست.زن تو نیست نامزدی در میان نیست حتی روسپی کار بلدی هم نیست.
فاسق لحظه های تو نشسته سیگار ندارد بکشد چای ندارد بنوشد نا ندارد جیغ بکشد.توان ندارد درک کند.
فاسق لحظه های تو زل زده به دیوار به دنبال نقطه ای از خودش می گردد پی نشانی از خودش،اثرانگشتی خط لبخندی در تو.
تو مال من نیستی مال لحظه های من نیستی در دسترس دست های من نیستی.طعم آلبالوی زیر دندان هایمان مشترک نیست.حرف هایمان مشترک نیست.
غریبه ی خوب من که با تو بودن حق مشترک من با تمام آشنایان توست،سلام
تجلی حسادت های زنانه ی من در لابه لای نمی شود، درک کن های تو،سلام
معشوق ناپایداز لحظه های کوچک،سلام
دست های لای موهایم را می بخشم به کسانی که دست در دستشان می کنی فقط سلام

دقایق جیره بندی شده ام را  بده،از ثانیه های من ندزد.دلیل نیار.حرف نزن.فکر کن.
عادلانه به سهم همه ی ما فکر کن عزیز نیم بند لحظه های دل انگیز

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 22:19  توسط زن  | 

زيبا، ناله‌کنان
عشق‌ورزيدن با دور تند
و بعد آرام‌گرفتن
مثل ردپای آهو
روی برف نو
کنار آن‌که دوستش داری
اين همه چيز است

ريچارد براتيگان

 

از پشه کشتن روی مانیتور تا صلوات و آیه الکرسی و داد و کلرودیازپوکساید و گیج می رود سرم دور خاطره ات.
فوت می کنم همه ی فکرهای خوب را به سمت تو ،کجایی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:45  توسط زن  | 

    سه روز بود یا جهار روز یا یه عمر یا یه ثانیه؟
هنوز یه ساعت نشده که از در خونه رفتی بیرون.وهنوز یه ساعت نشده که اینطورم.تپش قلب داره منو می کشه.پوران داره"چشمای من میل به گریه داره" می خونه.و من مثل ابر بهار گریه می کنم.مثل دیشب که زار می زدم تو بغل تو.
حالم خوب نیست مثل شانس گه تو.که دو روز آروم نداری.این سری هم که اومدی یکی فوت کرده.می دونم که چقدر تو ذوقت خورده .حتی می تونم چهرت رو تصور کنم وقتی بابات داشته پشت تلفن این خبر رو بهت می داده.مکث کوتاهت جلوی چشمامه.تو دلت خالی شد یه لحظه.

خونه خالی شده.مثل دیونه ها شدم.می دونم ناراحت می شی اگه اینو بهت بگم.نمی گم.اما خیلی دلم گرفته دیگه مطمئنم کاملاْ افسرده شدم.حتما می رم دکتر شاید همین امروز.انقدر افسرده دور وبرم بوده که سریع دست بجنبونم و به خودم بیام.ورزش هم باید بکنم.با این صدمات ناشی از این شبه تصادفی که این هفته برام پیش اومده فقط می تونم برم شنا.
وای خدا نمی دونم الان تو به من احتیاج داری یا من به تو.ولی هرچی که هست یه کمبودی وجود داره که انقدر جانکاهه.
نمی دونم خاصیت منه که موقع امتحانا افسرده میشم یا خاصیت امتحانا که انقدر روحم  رو تخریب می کنند.
اگه بدونی این روزایی که باهم بودیم چقدر خوب بود حتما برای خودت جایزه می خری.کاش انقدر اخم نکنی و زود سرتو پایین نندازی بری پیش قاضی.دوست دارم یله بشم روی دستت همین الان و بهت بگم دست خودم نیست درک کن.واقعاْ روزای خوبی ندارم.
دارم مثل ابر بهار اشک میریزم و سردمه.دوستت دارم گوجه سبز خوشمزه ی منی تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:41  توسط زن  | 

خیلی روز منتظر امروز بودم.یلی روز خیلی چیزا رو نگفتم تا این روز شیرین تر باشه.ناله نکردم نگفتم تا همین چند ساعت پیش منتظر جواب مغز و استخوان بابا بودیم  که هنوزم نیومده نگفتم که چه قدر بهم بد گذشت.نگفتم از استرس داشتم می مردم.نگفتم سوز دو تا کورتون نشست توی عمق شانه ام.مهم نیشت؟مگه مهمه؟خوب تو هم نگفتی چقدر سخت بود.
تو که حس منو به بابا می دونی.تو که بی صبری منو در مقابل درد می دونی؟تو که اعصاب خوردی های منو بعد از غرغر های مامان می دونی؟پس می فهمی چقدر سخت بود.حوصله ام سر رفت و چرا نمیای به خدا کوچکترین و مزخرف ترین حرف بود. که می خواستم سرم گرم بشه و یادم بره چقدر الان درد هست که این توش گمه.
یه هفته س دارم تدارک می بینم از میوه های خوشمزه ی تابستون که دلم نیومده بود بدون تو مزه مزه کنم تا یه عالمه چیز زیز و کوچولو.برای اینکه بهتر باشیم.برای این که همه چی سز جاش باشه و من خوشحال بشم از صسر ی که کردم از نگفتن هام.
احساس غرور می کنه آدم وقتی نتیجه صبرشو می بینه.
دلم برات تنگ شده!

زودی بیا!

 

پ.ن. الان اس ام اس زدی،چرا نمی رسم؟...کلی ذوق کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:32  توسط زن  | 

این که نباشی و من بی حوصله باشم عجیبه؟این که این رو به تو بگم چی؟پس چرا اخم می کنی؟باب به خدا این نه یعنی که نمی فهمم چقدر شرایط تو بده.ای بابا ،تمام تلاشمو می کنم که استرسم منتقل نشه به تو و تو با یه اه ساده،با یه بی حوصلگی لفظی عصبی می شی؟ای خدا.کاش اونقدر نیرو داشتم که بگم حالم خوبه .نیست خوب چه کنم.خونه شلوغ می شه همه قراره بیان و نصیحت مادرلنه خواهرانه ای خدا.کاش منو به حال خودم بذارن.
تو این شرایط تنها دلخوشی تو بودی و صبری که نمی دونستم ازر کجا خدا بهت میده که تو سرایط سخت هم بیشتر از خودم باهام صبوری می کنی،خوب هر آدمی یه صبری داره،مگه اون شرایط طاقت فرسا چقدر قابل تحمله؟
کجایی؟چرا هرچی دستمو دراز می کنم نمی بینمت؟
وای خدا چرا همه چی انقدر گره خورده.چرا من انقدر تنهام.چرا طاقت افسانه ایم ناپدید شده؟چرا انقدر همه چی رو سخت می گیری؟چرا این دست درد مسخره ولم نمی کنه؟ب
باقی تلاش ها از تو.دیگه هیچ چیزی جذاب نیست .کاش سرم رو بذارم و بمیرم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:11  توسط زن  | 

از شدت نا آگاهی به احوالات خودم خشمگینم.از این همه اتفاق های متضاد واحساسات چپندرقیچی خودم می ترسم.در حال حاضر فکر نکنم از شنیدن چیزی خوشحال شم از بس برای اتفاقات جورواجوری که فکر می کردم میفته و نیفتاده ذوق کردم که حالم از شادمانیی بی سبب بهم می خوره .
خوب به من چه چرا من تلاش کنم؟می ترسم دوباره برگردم به روزهای سیاه افسردگی .البته به اون حال نمیفتم احتمالن از یه جهت دیگه مثلا بر عکس اون موقع که همه ی زوایای اتفاقات مختلف بزام اهمیت داست گور بابای دنیا می گم و کار خودمو می کنم.
 فراموش می کنی همه چیزو.حتما هم دلیل داری حتمن هم منطقی هست .احمقم گاهی نطفه ی خیلی از ناراحتی ها رو در خودم خفه می کنم خودم هم خوب بلدم گول بخورم خوب خودمو خفه می کنم .
دقیقا روزایی که میای مامان منم میاد نمی دونم چرا کاملا فضاها مطابقت سازی میشه حضور تو با بودن مامان شاید فاجعه نباشه ولی قطعا استرس زاست.کم از پشت تلفن سوال جواب شدم

-"پس چی شد؟"
."گفت که سر مادرش شلوغ بوده"
-"واه"
."گفت از اونجا زنگ می زنه به مادرش می گه  تماس بگیرن"
-"اوکی"
-:چه خبر"
."لابد نشده "
حالا باید حضوری بارها و بار جواب پس بدم پس چی شد؟ای خدا خودم انقدر تو زندگی باید جواب پس بدم که مسئولیت کارای بقیه با من نباشه. 
حالا که فکر می کنم به یه سری نتایج مفاوت می رسم زندگی با تو خوبه ولی حوصله ی این ندارم که هزینه اش اعصاب خوردی این روزای من بشه.تنهایی بده این که هر روز نگاه کنم ببینم  نیستی که  وجودمو سرشار از بودنت کنم سخته
ولی تو ،تو و دلایلی که همه رو باید درک کنم اونقدر این روزها به نظرم مهیب میاید که دوست دارم از همه چی فرار کنم
از "برای اینکه " متنفرم.
دلم تنگ شده برای تو و مامان.
تو میای با یه عالمه دلیل منطقی و مامان با یه عالمه چرای منطقی .دارم زیر بار منصق این روزا له می شم.باور کن که دیگه رام خیلی کم اهمیت شده.خیلی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:54  توسط زن  | 

نمی تونستم بیشتر ا ز این تحمل کنم.
ناراحت باشی و خسته و درمونده و از زور هق هق در حال مرگ،بعد نصیحتت هم بکنند؟
کاش بعضی ها برای دقایقی خفه می شدن،به جان خودم اتفاق فرخنده ای می شد ها.
دلم گرفته .دیروز با یه سری آدم که "خویش و قوم" هم بودن روبرو شدم.
وضعیت خیلی تلخ بود اونقدر که حتی نمی تونم یه ثانیه از فکرشون بیام بیرون.مثل فیلم های قدیمی دردناکی که قدیم ها دیدم صحنه هاش به صورت کاملا محو میاد جلوی چشمم و واقعا متاثرم می کنه دقیقا نمی تونم برای کسی وصف کنم که چقدر ناراحت هستم
الان داشتم با خواهرم چت می کردم گفت ناراحتی؟اومدم که تعریف کنم یهو گفت عزیزم الان و نباید ناراحت باشی باید شکر کنی خدا رو این بدبختی ها رو که دیدی یادت بیاد چقدر خوشبختی.
حالم بهم می خوره از شُکری که به خاطر دیدن بدبختی دیگرون باشه و از نصیحت های ابلهانه در مواقعی که غصه پرده انداخته رو صورتم.
کاش من خیلی قدر داشتم و ثروت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:13  توسط زن  | 

هیچی سر جاش نیست دلم می خواد این ترم مرخصی بگیرم و مجبور نباشم بشینم سر کلاس هایی که استادهاش هیچ کاری چز خاطره تعریف کردن بلد نیستن.
دلم می خواد  ۲ نفر مراعاتم رو بکنن.حوصله ی توضیح ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 15:17  توسط زن  | 

حالم خوبه.ولی مثل آدمی می مونم که حالش بده.پیشواز رفتم برای روزهایی که نیستی "سگ" شدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:37  توسط زن  | 

اگه ۸ خرداد یکی از مانندگار ترین خاطره های عمرم به وقوع پیوسته باشه حتما اتفاق هایی که قراره امروز بیفته هم فراموش نخواهند شد.
برای اولین بار نیست که خونتون رو می بینم و حرف های مامانم هم در مورد شوک فضای غریبه حتما محقق نخواهد شد.ولی می خوام آدم هایی رو ببینم که قطعا براشون جالبهه که بدونن من کی ام چه جوری رفتار می کنم خانوادم چطورین.آره به طور رسمی دارم دارم می رم خونه ی داماد!
کلا ارتباط گرفتن با دیگرون برام راحته نه دست و پام رو گم می کنم نه زبونم می گیره نه یهو از استرس وراج می شم.اما نمی دونم چرا یه حالت خاصی دارم.
کاش الان تنها نبودم و یکی از دوستام یا اعضای خانواده پیشم بود.هرچند که حوصله ی مامان رو با اون فشار عصبی ای که بعد از دیدن لباس هام بهم وارد می کنه ندارم.
ترجیح می دادم خواهر بزرگم بود که موهامو سشوار می کشید و بهم می گفت به خودت نگاه کن به خانوادت به قیافه ی خوشگلت همه آرزوتو دارن.
چقدر خوبه در یه چنین لحظه هایی ۳ تا هندوانه بدن زیر بغل آدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:58  توسط زن  | 

معصوم شدم و بالاخره بغضم شکست.بعضی وقت ها سکوت خوبه.ولی الان دوست ندارم سکوت کنی دلم می خواد حرف بزنی یه چیزی بگی،توجیه کنی حداقل.دلم نمی خواد خودم توجیه کنم یعنی دوست ندارم وقتی حرصم در اومده ته مونده ی انرژی ام رو صرف توجیه شرایط کنم.
حرف بزن بزار منم حرف بزنم به دا بهتره.توی دلمون نمی مونه تموم می شه می ره.
تو که می دونستی حوصله نداری چرا گذاشتی انقدر زمان بگذره و من خودم به این نتیجه برسم؟
اینجور مواقع پیش خودم خیط می شم از خودم بدم میاد."یعنی انقدر مهم نبود که خودش بگه؟"
من ظهر ناهار نداشتم و از اونجا که آخر برج زود به استقبالم اومده و می خواستم بیام پیش تو فکر کرایه رفت وبرگشت رو کردم گفتم کارد بخوره،چیزی نخوردم حوصله ی آشغال خوری هم نداشتم.می دونی منظورم از این حرف ها چیه؟منظورم گشنگی نیست چون آدم گشنه سنگ هم می خوره.منظورم میزان خیط شدنه.منظورم نیست که آدم ها حق ندارن نخوان هم رو ببینن منظورم اینه که آدم ها حق ندارن به شعور هم توهین کنند.
می بینی؟
خدا هم همیشه در حال سورپزایز کردن بنده هاشه.
تیر می کشه تو مغزم"می خوای من بیام" ،من که می دونم نمیای چرا می گی؟جای خنده ت هنوز  می سوزه.
با من حرف بزن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:49  توسط زن  | 

باورم نمی شه این همه مدت از آخرین پستم گذشت.چقدر توی این مدت اتفاق های جورواجور افتاده.
این روزها رو دوست ندارم کلاْ از فضاهبی استرس زا خوشم نمی یاد از موقعیت های پر از دغدغه.الان واقعا آرامش ندارم.غر هم نباید بزنم تازه غر بزنم به کی؟چی جواب بشنوم؟
از دانشگاه رفتن بدم میاد از استادهای بی سواد متنفرم کل درگیر روزمرگی شدم دلم یه حادثه می خواست که از این فضا درم بیاره یعنی منتظر یه اتفاق بودم که روزها اومد و رفت و دنیا منو تخم خودش هم حساب نکرد.
شاید واسه همینه که بی رمقم.حتی الان که فکر می کنم شادم بی رمقم.تو ذوقم خورده دعوا دارم  پر از کینه ام ولی کسی نمی دونه نمی فهمه .
هیچ وقت انقدر بغض تو گلوم نبوده همیشه توانایی گریه کردن داشتم.اما هر کاری می کنم نمی شه.
از خودم از این روزا  از همه خسته ام.چرا همیشه من باید شروع کنم من بخوام من من من من من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:36  توسط زن  | 

حالم خوب نیست.مدت ها بود اینطوری گلو درد نشده بودم.ترجیح می دم زیاد دهنم رو باز نکنم.حالا چه برای حرف زدن چه غذا خوردن.

اما خدا رو شکر از از احوالات روحی.انقدر روبراهم که به راحتی دیشب قبل از خواب همه ی آدم هایی که مرا به تخمشان حواله کرده اند را به جای حواله به همان جا ،بخشیدم .دیگر چه فرقی می کند.هی همدیگر را در خفا حواله دهیم که چه؟یک چیزی از جایی در مورد آشنایی که در باب من نقل شده بود به گوشم رسی که اگر سال های پیش بود الان اسفندی بودم که تا قیامت می پرید هوا و حرص می خورد اما الان دیگه مهم نیست.نمی دانم اطرافیان چرا مشکلاتشان را با خودم حل نمی کنند یا با همدیگر یا باخودشان .

وای خدا حالم از این هوای سرد به هم می خوره.دارم توی تب می سوزم و نیاز شدد به مرکبات اما نه حوصله دارم برای خرید نه انگیزه ای!

امتحان هاست ویکی پس از دیگری بر روانم خراب می شوند این جزوه های مزخرف بی سر وته که از عهد میرزا کچا الدوله به میراث برای اهل علم مانده اند.

ولی تو

اگر فوتبالیست بودی میگفتم روزهای اوجت است.دارم روی ابرها سیر می کنم از احساس زندگی ای که زیر پوستم به جریان انداختی.به جان تمام مهربانی ها می ترسم ولی ۰،که خواب باشم ،چه قدر خوب شدی این روزها.خوب که بودی اگرچه،ولی احساس می کنم سرشار آرامشم کردی .نگاهت توی اطمینان غرق شده دارم میبینم که آرامی و آرامشت زوزهایم را صورتی کمرنگ کرده با لکه هایی بنفش سیر که هیجان می بخشند به روزگار.

خدا رو شکر

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 13:22  توسط زن  | 

یه مناسبت فوق برنامه ی خانوادگی بود؛مدت ها بود که ندیده بودمشون وای یه عالمه آدم که هوار میشن سر آدم هی ماچ و ماچ و ماچ،در اخر هم عینی ترین ثمره ش ماسیدن کرم پودر روی صورت,.

یه جور حس ناهمگون این جور وقتا به روحم حاکم میشه از یه طرف خروار خروار آدم که حکما" باید دوسشون داشته باشی  و نام خانوادگی مشترک و ته چهره های مشابه از طرف دیگه هم دنیاهای مختلف از هر جهت حتی طرز لباس پوشیدن.

تو نخش که می رفتی خیلی فکاهی بود از شلوار جین وتاپ های ساده که منو خیلی از جوون ترا پوشیدن شروع میشد تا  پیرهن های دکلته ی فوق العاده مجلسی،چادر مشکی،چادر گل گلی,  ،مانتو و شلوار وای شاهکارشون هم اون لباس برق برقی های بد دوخت بودن که فاجعه وار سعی داشتن لختی باشن.

از اون طرف هم هر وقت از رقصیدن  فارغ میشدم می رفتم تو فکر این هم تفاوت فرهنگ فکرشو بکن،این همه تفاوت در نوع پوشش حتما" به خاطر بک گروندهای متفاوتی بود که این آدمها داشتن،فکرشو بکن زن عموم 65 هزار توومن فقط پول شینیون موش رو داده بود اون کل کیف و کفش ولباس یکی از خانواده ها جدا" 50 تومن هم نمی شد.نمی تونستم درک کنم که چطور 65 تومن پول نازنین رو  واسه ی یه مهمونی, به این سادگی به باد داده بود.

از اون طرف یکی سوپر مارکت داشت یکی معلم بود یکی جوشکار یکی پزشک یکی بساز بفروش یکی استاد دانشگاه شاهکارشون هم یکی از پسر دایی های شوهر عمه ام بود که وقی از دختر عمه ام  پرسیدم که این چی کارست،گفت: دزد,.....وای  یه ساعت خندیدم کلکسیون این فامیل  داره کم کم تکمیل میشه خیلی با مزه بود.

یه دختر ناز مامانی هم بود که فقط 3 سالش بود وای بی نظیر بود دلم می خواست گازش بگیرم کلی با من رقصید انقدر وارد بود موقع رقص عربی پیرهنشو زد بالا گفت می خوام رقص شکم بکنم!وای عزیزم وسط مهمونی رفته بود با قیچی یقه ی لباسشو چاک داده بود می گفت می خوام می می هام  معلوم باشه!کلی خندیدیم البته واسطه هم شدیم که کتک نخوره خیلی شیطون بود.

البته سورپرایز قضیه مامانم بود که وقتی وارد شدم از تعجب داشتم شاخ در می اوردم.آخی اصلا" فکر نمی کردم اونجا ببینمش هیچی نگفته بود منم یادم رفته بود بهش بگم.ولی دیدنش اونجا یه مزیت بزرگ داشت که چپ و راست یکی بود که بهم می گفت ماشالا از همه خوشگلتری...

وای اما 100 تا نصیحت ملوکانه هم به ریشم بسته شد ،اینکه یواش بخندم انقدر به بچه ی فلانی توجه نکنم پر رو می شه تازه قبل از شام هم می گفتن تو ماتیک نداری بکشی رو این لبات مثل روح شدی !

ولی در مجموع بد نبود دیدن اون همه آدم رنگارنگ یه لحظه هایی خیلی مهربونانه و گرم بود یه موقه هایی هم خنده دار بود در عیت حال بعضی تفاوت ها هم اشک منو در میاورد.

 

مامان بعد از شام رفت اما من موندم کلی خندیدیم با خمیر نون باگت قیافه های همدیگه رو درست کردیم جایزه ی بترین طراحی دماغ رو من گرفتم که دماغ یکی از عمه هام بود خودش که مرده بود از خنده.

همه چی خوب بود تا آخر شب به خاطر یه خبری که شنیدم کلی نگران تو شدم  از دماغم در اومد خوابم نمی برد به مدد معجون های مادربزرگ که بوی زرد چوبه می داد خوابیدم اما با جیغ از خواب پا شدم به خواب خیلی افتضاح دیدم خواب دیدم بابا فوت شده داشتم می مردمهمه ی آدم های مهمونی دیشب با همون لباسا اونجا خیلی حالم بد شد رفتم صورتم رو شستم وتا دوباره خوابم ببره صلوات فرستادم.

این حالتم همه برای اینه که تو نیستی صبح که با صدای یاب خونه بیدار شدم از خواب دیشبم گفتم همه صدقه گذاشتن کنار من هم.

دیگه بی قرار تر از اون بودم که اونجا آروم بگیرم اومدم خونه تو راه گوشیم زنگ خورد تو بودی وای چقدر پر در آوردم سریع گفتم که دیشب چه خیری شنیدم گفتی نه اینطورا نیست حالم بهتر شد.

 چه قدر حجم آغوشم اندازه ی  تن توست

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:56  توسط زن  | 

نیستی و ساعت هی دنگ دنگ به رخ می کشونه این تنهایی ِفزاینده رو.

میترسم از اینکه زمان برگرده به عقب و تمام خستگی ها وکسالت ها باز به روحم بشینه.همه ی لحظه ها  دارن مثل یه نشونه عمل می کنن،حرف های تکراری هوای تکرای آدم های تکراری،امیدوارم حداقل سلامتی تو هم تکرار بشه و باز بیای

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:16  توسط زن  | 

از دست دادن خیلی سخته. دیگه هیچی توی دنیا اونجور که می خوام نیست.گوشیمو پرت کردم خورد به دیوار بعد هم افتاد گوشه ی تخت بعد هم لیز خور افتاد رو زمین بذار همون جا بمونه ،به تخمم مگه کسی دلش به حال من سوخت؟نسوخت که حالا هر کی  با من کار داشت یا اونقدر زنگ می زنه تا به قضیه ی گور باباش می رسه یا اینکه انقدر نگران میشه تا می میره در هر صورتش بازم مهمون همون تخم میشه که گفتم.

دیگه مطمئنم این درد مزخرفی که مدام به جونم میشینه عصبیه،چون دارم میمیرم از درد تا همین چند ساعت پیش میگفتم این دکترهای بی سوادِ بی شعور همه چی رو میندازن گردن اعصاب تا خودشون رو راحت کنن واسه همینه که دیگه دکتر ارتوپد هم فلوکستین ۲۰ تجویز می کنه،اما الان مطممئنم که اونی که بی شعور نمفهم احمق ِخودمم.

مامان بیچارم یه بار که داشتم مثل اسفند رو آتیش بالا و پائین می پریدم که مامان اینا رو بپیچونم و بیام و سر قولم بمونم مامانم گفت برو اما یادت باشه که رفتی کار کمی نکردیا،یه عالمه آدم رو به خاطر یکی ...من اومدم حرف مامان رو هم فراموش کردم تا همین حالا که داره تو گوشم میگه دنگ دنگ دنگ دنگ...هی بشکنی ...

اول صبح بود،گفتم کی می بینیمت؟

-فردا یا پس فردا

می دونستم اینا مقدمات پیچوندن فردا نه پس فردا چون کار داری خوب من روش جهنم

بعدشم عصری می دونستم، همیشه دلایلِ فلاسفه منطقیه

-فردا نمی شه (کاملا منطقی)عزیزم خیلی دلم تنگ شده برات

منم عزیزم

 

....من بیشتر از همه می دونم چه قدر خوبی و مهربون پس اینا یعنی چی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:20  توسط زن  | 

این رو حتما" باید زن باشی تا بفهمی.ا احساس متناقضی دارم.از یه طرف بد جوری می سوزم از طرف دیگه خوب میرزه .هرچی صبر کنم بهتر میشه مطمئنم تا حالا کیس های زیادی رو دیدم.همشون به همین روش جواب دادن .مخصوصا اگه مثل مورد من بوده.همه می گن باید خیلی وقت بگذره.تازه همه چیز بابد حساب شده باشه.همه چی در بهترین وجه ممکن.سخته حوصلم سر می ره .دیگه طاقتم تموم شده،وای خیلی اذیتم من که کار خودمو می کنم هر چی شد ،به درک دیگه می رم دوش بگیرم این پودر دکلره الان جگرم رو  سفید می کنه

 

 

 

+نمی دونم چرا مطمئنم برنامه ی یلدا رو کنسل می کنی.طبق معمول با یه دلیل کاملا موجه.و یه عذر خواهی. دیگه عادت کردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:34  توسط زن  | 

 

 

 

 

شکست.

دل من که نه،ولی ی چیزی این وسط شکست .مطمئنم ،خودم صداشو شنیدم،هنوز تو گوشمه.داره دیونم می کنه هی لیوانای خونه رو میشمرم هی استکان ها هی بشقاب ها....ای بمیرید که همتون 6 تا 6 تا سر جاتون لم دادید.

                                                         

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب ومست       پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان            نیم شب دوش ببالین من آمد وبنشست

سر فرا گوش من آورد بآواز حزین                    گفت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست

 

 همین جاست که  باید از خواب پاشم ،هیچ کس نیست و من خودم دستم رو می کشم تو موهام واسه خودم حافظ می خونم.صدای قلبم نمیاد .گوشمو بچسبونم به سینه چه فایده نمیاد، صدای شکستنه هی میاد. هی میاد نمیاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 4:49  توسط زن  | 

"یک فنجان چای سرد"عنوان مجموعه داستانی است که طلا نژادحسن در ۷۲ صفحه توسط نشر چشمه  به قیمت ۷۰۰ تومان به چاپ رسانده و امروز  صبح من رو پر کرد،در ادامه هم یکی از بچه ها که ۱۰۰ در صد اطمینان داشت من افسرده هستم و به زودی دست به انتحار خواهم زد من رو برد گالری کمال الدین بهزاد و مقابل نقاشی های آبرنگ رها کرد.خیلی زیبا بودن ،محسور شدم ، یکیشون رو خیلی دوست داشتم بخرم،اما با نگاه به محتویات کیف پولم و عنایت به روزهای مانده از آذر جان تراش،سعی کردم حواس خودم رو به آب و هوا بدوزم و شال گردنم رو بیارم جلوی بینی و سریع از اون محیط پر از هوس بیام بیرون.

از بعد از ظهرم شروع کردم به ترجمه یه مقاله که به بررسی واژه Very

 پرداخته و تاکید داره که از این واژه نباید به کرات اشتفاده کرد چه در گفتار چه در نوشتار چون می تونه سبب سلب اطمینان مخاطب بشه و حتی اون رو در مورد صحت گفتار گوینده به شک بیاندازه.پش اگه شما هم مثل من از این واژه زیاد(!)استفاده می کنید از این به بعد بیشتر توجه کنید.

تو به صورت تجربی این رو قبلا به من گفته بودی،می دونی ما همیشه گرفتار این زیادی ها هستیم ومن که زیاد دوستت میدارم.

نیستی،و مروز اولین ۲۴ ساعت بی خبری من از تو سپری شد و من بودم که هی به ساعت نگاه می کردم تند تند تیک تاک تیک تاک ثانیه ها می دویدن اما غقربه بزرگ ها زورشون میومد که تکون بخورن مثل ما آدم ها که بزرگ شدنمون تاثیر چندانی نداره،مثل من که "بزرگ" شدنم فقط باعث میشه که سر ترازوی بیچاره گیج بره.

مامان داره چند روز میاد دلم خیلی واسش تنگ شده ولی  باید به فکر یه خونه تکونی حسابی باشم که در جواب سلام نگه که:آخه تو به کی رفتی؟چه جوری تو لجن(؟)زندگی می کنی؟

با تمام وجود خودم رو واسه امر به معروف و نهی از منکرش آماد کردم چون نمی خوام قاب عکست رو از رو دیوار بر دارم

اون که می دونه پس این کار به درد عمه جان می خوره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 1:2  توسط زن  | 

خیلی جالبه،گاهی بعضی چیزا به طور مداوم  عصبی ام میکنه و خیلی چیزا که قابلیت بالقوه ی داغ کردن تنم رو از عصبانیت دارن خیلی عادی جلوه می کنن.احساس میکنم  شرطی شدم برای واکنش نشون دادن به به فاکتور های خاصی مثل شلوغی خیابون ها، گرانی،روابط ایران با کشورهای دیگه،اتفاق های پر سر وصدایی که تو جامعه میفته ،اینا همه خیلی مهم هستند حتما.اما نه اونقدر که چشمما رو به روی این همه چیز ببندن.

خیلی ریز بین شدم چند روزه.برای یه کاری که مسئولیتش رو قبول کردم باید دقتم رو همه چی زیاد کنم از طرز فکر مردم و برخورد آدم ها در مورد مسائل مختلف گرفته تا برنامه های تلویزیونی و رنگ مد سال و مرغوب ترین کشک موجود،خلاصه بساطی ست ما را.

.همین شد که توی این هفته کلی چیزای مختلف ببینم .چیزایی که وجود داشتن قبلن، اما نمی دونم چرا انگار نبودن یا حداقل به این وضوح نبودن.تو بطنشون که میرم عشق میکنم.برای همین یک عالمه انرژی گرفتم برای کشف کردن و از آن ها این است که:

چند روز قبل سر صحبتم با یه راننده ی محترم تاکسی که اتفاقا راننده خطی ای هستن که تقریبا هر روز می بینمش باز شد.پسر بزرگش از بچه های دانشکده ی خواهرم اینا بود.خیلی اتفاقی این رو فهمیدم پزسیدم دختر هم دارین؟جمله قبلی هنوز رو زبونم رنگ داشت گفتم اونم دانشگاه میره؟گفت آره کوچیکه دختره پارسال دانشگاه تهران تئاتر قبول شد نذاشتم بره امتحان عملیشو بده.داره میخونه واسه کنکور دوباره.وای از تعجب شاخ در آوردم یه عالمه از آرزوهام جلوی چشمم وول وول می خوردن،گفتم آخه چرا؟گفت :

دور از جون تو دخترم،اما اصلن خوب نیست زن ها هنر بخونن اگه گذاشتم بره هنر بخونه فقط واسه مهندسی صنعتی(طراحی صنعتی به ضم من)بوده.سرفه کرد (مثل وقت هایی که من تلفظ واژه هی انگلیسی رو مطمئن نیستم و حرفم رو خورده خورده می گم و سرفه میکنم)و ادامه داد زن های هنری همه خرابن ،من می دونم ما خودمون یه پا جامعه شناسیم.من یه زن میشناسم نقاشه تا حالا ۲ بار شوهر کرده (!)تازه این بازیگرها هم همه با ۵،۶ تا مرد هم زمان رابطه ی جسمی دارن(جنسی،باز هم به ضم من)مگه من دیوانه ام که بذارم دخترم هدر بره.

خودمو جمع وجور کردم دیگه هیچی نگفتم.

اما این مسئله خیلی زیاد شده این طرز فکر خاص این راننده ی محترم نیست.من این نوع تلقی رو خیلی جاها دیدم که جا داره آسیب شناسی شه که چرا دید جامعه این همه به اهالی هنر ومنفیه؟حتمن نشانه هایی بوده که ذهن ها رو به این سمت کشونده ولی احتمالن خیلی چیزای دیگه هم دخیل هستن شاید پیشینه و بیشتر از اون دور بودن این تیپ از آدم ها در سطح عالی از عامه ی مردم باشه،وقتی از دور به مسئله ای نگاه بشه قضاوت های متناقض پی در پی،رنگی از بدبینی رو به اون میزنه.

فعلن که من نگاهم هی این ور و اونور میره و دنبال این سوال های بدون جوابه.کلی بودن که میخواستم بگم اما باشد برای بعد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 0:42  توسط زن  | 

می دونم.

اما حس خیلی بدیه که بخوان انتخابت کنن.تو هم انتخاب کردی با اینکه ازت خواهش کردم که نرو رفتی.موندن برات سخت بود و رفتی.خوش به حالت که می تونی بین خودت و من ،خودت رو انتخاب کنی.من واقعن نمی تونم.اما تمرین می کنم.مامانم همیشه می گه آدما اون رفتاری که ایسته ی خودشونه با دیگران دارن.نموندنت اونقدر سخت نبود که تجیح دادن خودت.                                         

کلی کار عقب مونده ریخته رو سرم دیروز رفتم پول یکی از کارامو از یه خانم دکتری که استادمونم ست بگیرم با کمال وقاحت به جای حداقل ۵۰ تومن به من ۱۷ تومن دادیه جوری ۱۷ تومن داد که انگار کلی دو دوت چارتا کرده ودیده کار همین قدر ارزش دارهمن واقعا چشمام در اومده بود واسه اون کار .

از سلسه تلفن های پرماجرای مامانم هم بگم،از اون جایی که همیشه از بچگی یادم هست که مامان  و بابا توهم داشتن که یکی داره صحبتای تلفنی ما رو گوش میکنه (با توجه به فعالیت های سیاسی گذشتشون)در آخرین تماس با مامان،بعد از اینکه احولپرسم شد گفت چه خبر؟منم گفتم خبری نیست احمدی نژاد ۴ تا سگ ۶۰۰ ملیون تومنی خریده ،مامان به تته پته افتاد انگار که توهم خرزو خانیش بزنه بالا گفت:ای بابا !!!اینا همه حرفه اون بیچاره که این همه واسه این مملکت زحمت میکشه!!!اابعد هم خداحافظی کرد(؟)وتمام.دااشتم از خنده می مردم.

آهان به سفارش دوست روانشناسم به مو شکافی ناراحتی هام پرداختم.گفت احساس کدورت بدون منبع عقلی می کنی ،چند مورد از چیزایی که حرصتو در میارن و وقتی بهش فکر می کنی مغزت ورو می کنه رو بگو.

۱.تو تازه یه خبر خوش شنیده بودی،منم کلی خوشحالو ،جیغ و دادو هوار می کردم که فرمودی یه وقت یه جلوی خواهرم نگی ها،نمی خوام  یه چیزی بگه ناراحت شی.

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من این از اون حرفاست که بابام(متخصص ترمیمی)هم نمیتونن هیچ جوره ماله بکشن روش.آخه اینم حرفه .همه می دونن که من اگه اون روی سگم بالا بیاد دیگه دوست و دشمن نمیشناسم خواهر تو که سهله خواهر خودم رو آنچنان می شورم که اسنوا هم نتونه بشوره.پس این حرف مسخره ی حرص در آر رو چرا زدی؟ها هاهاهاهاهاها؟

۲.همه چی یادت میره اینم مربوط به حالا نیست که سرت شلوغ شده و شایدم به قول خاله خانوما :بابا مرد مرد هم یعنی همین فراموش کار!می دونی بعضی چیزا خیلی ساده اند ها.عمومن من از همین ساده ها نمی تونم بگذرم.اینا بیشتر اذیتم می کنن.باید یه زن باشی و بفهمی که چی میگم!

وقتی کلی با خودم کلنجار میرم تا بهت بگم :عزیزم من به وبلاگ ساختم بالاخره و تو اصلن پیش را نمی گیری،تا منتهای نهادم می سوزد.البته مهم نیست.(لعنت که اگر نبود نمی گفتم)

۳.از مامان هم خیلی حرصم می گیره وقتی کاراگاه میشه و به موشکافی مسائل می پردازه.بیچاره!احساس میکنم که افزایش سن خیلی روش اثز منفی گذاشته.به طرز افضاحی آشمون ریسمون گره می زنه و هر جا هم نتونست از من به عنوان چسب استفاده می کنه.

.....دیگه حوصله ندارم تایپ کنم اما حتمن بازم روی این موضوع فکر میکنم.

 

پ.ن.دوستت دارم،همین

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 14:35  توسط زن  | 

امید جانم ز سفر باز آمد...وای چه لذتی به جانم می ریزه شنیدن این. آن هم با صدای بابا.تابستون وقتی رفته بودم پیشش داشت زمزمه می کرد منم یواشکی ضبط کردم صداشو و گاهی از سر دلتنگی گوش می کنم.

وای الان مامان زنگ زد.نمی دونم چرا هر وقت کنجکاو حال خواهر و برادر و خاله و عمو میشه به من زنگ میزنه که دیشب با فلانی صحبت کردم ناراحت بود تو خبر داری چی شده ؟آخه به من چه !خبر مرگم من اگه از احوالات درونی خودم آگاهی داشته باشم خیلی شاهکاره .اینجوری نمی گم بهشه نه.میگم نه مادر من باهاش تازه حرف زدم خوب بود. می تونم حالتشو تصور کنم .قیافه مشکوک گرفته پشت چشماشو نازک کرده  لباشم فرم گفتن ایش رو  گرفته و رفته رو نوک انگشتاش تا با شعله ی آب گرمکن سیگار بعدی رو روشن کن .بعد هم می گه کاری نداری و قبل از پاسخ من گوشی رو میذاره و من که نمی دونم چرا بعد از اینهمه سال عادت نکردم به رفتارای مامان باز ناراحت میشم ودلم مبخواد داد بزنم و کلی بهش فحش میدم تو دلم گاهی هم حتی بلند و حرص می خورم تا تماس بعدی که ممکنه مامان رو اون فازش باشه و بگه چطوری جیرجیرک و من همه چی از یادم بره و بگم خوبم قلمبه!

اینها هیچ کدوم اونقدر مهم نیستن به اون اندازه که تو داری میای.

خونه  تمیز شده 2 نوع غذا هم داره رو اجاق گاز قل قل میکنه .پنجره ها رو هم باز کردم که هوای تازه بیاد تو خونه رفتم میوه خریدم و شلغم یادم باشه حتمن یه عالمه شلغم بخوری صدات در نمی اومد هفته ی پیش.

اووووووووووووه یه عالمه انار دون کردم دیشب قیافم دیدنی بود با یه لباس خواب گشاد سفید یهو هوس کردم تمام انارها رو دون کنم وای وقتی تموم شد قیافم دیدنی بود.کاش یه عکس می گرفتم نشونت می دادم !

یه جوریم .نسبت به احساساتم دچار تناقضم.دیدارهای کوتاه مدت که با خستگی تو همراهه و استرس از اینکه فردا کله ی سحر باید بدار شی ونکنه خواب بمونی  ومن که تا خود 3 بیدا می مونم و استرسی که به جونم ریخته میشه وااااای چه حس غیر قابل وصفی دارم.

می ترسم دچار عادت شده باشم /شده باشی.

دلم می خواد برم شمال این رو چند بار بهت گفتم ما مثل خیلی چیزای دیگه یه اوهوم گفتی که من نفهمیدم در جواب من بوده یا آب دهنت گیر کرده بود تو گلو.

نمی دونم جدیدن چرا حرف نمی زنی  آخرین باری که مهربونی تو رو درک کردو 50 /60 روز پیش بود.قبل از اینکه بری درست همون شبی که داشتی می رفتی گفتم : حالم خوب نیست دلم به هم میریزه و کلی قسم آیه دادی که برو دکتر ومن وسط حیاط درمانگاه بودم که زنگ زدم به تو داشتم گریه میکردم تو داشتی بابا میشدی و من اشک می ریختم.خیلی سخت بود یهو کلی چیز یادم اومد اینکه من 2 ماه بود پریود نشده بودم حالت تهوع لک بینی اخلاقم که گنه شده بود و.....همه ی اونا وقتی که طبیب کشیک درمانگاه پرسید جلوی چشمم ظاهر شد.بعد هم یه تست حاملگی نوشت داد دستم ، حالم خوب نبود داشتم تشکر میکردم که بیام بیرون که طبیب حاذق گفت :خانوم شما تعدد شریک جنسی داری؟وای خدای من چه قدر ناراحت شدم نمی دونم مانتو مقنعه و آرایش صورتم کجاش شبیه زنای خراب بود. این حرفش حالمو بد کرد بیشتر از وجود نی نی احتمالی. زنگ زدم به تو همون لحظه، حالم بد بود . تاکسی در بست گرفتم تا خونه.

 گفته بودی تا رسیدم زنگ بزنم که زدم ،نگرانی رو تو صدات می شنیدم عزیز دلم .نمی دونم شاید چون همون شب، تو هم داشتی می رفتی شوکش عمیق تر بود.

رفتار اون شب خیلی عالی بود خیلی خوب تا 3 روز بعدش که فهمیدم مامان نیستم و مویرگ های دیواره رحمم پاره شده خیلی کمکم کردی مطمئنم اون روزا واسه تو هم سخت بود.

این آخرین بار بود، همون لحظه که گفتی اینطوری نمیشه تو خیلی تحت فشاری باید زودتر عروسی کنیم.

بعدشم که دیگه حرفشو نزدی من فهمیدم که شرایط مثل قبله فقط یه فرق کرده که من دیگه اصلن دلم نمی خواد عروسی کنم نه اینکه تو رو دوست نداشته باشم ها نه تو هنوز تو راس عواطفمی اما احساس میکنم این موضوع حالم رو بهم میزنه فکر میکنم یه دست آویزه وقتی بهش فکر میکنم حالم از تو و از  خودم بهم می خوره از اینکه انقدر راحت خیلی چیزا  رو نادیده می گیریم .

عزیزم جمعه وقتی سرت رو گذاشت بودی رو سینه ام این موضوع رو پیش کشیدم نه این که بخوام بهش برسم لزوما نه بیشتر می خواستم برخوردتو ببینم بعد از چند دقیقه سکوتی که کردی تو دلم گفتم خاک تو سرم چرا گفتم کلی احوالاتشو قاطی کردم سرم رو برگردوندم که بوست کنم و بگم بی خیال که دیدم خوابی تو خوابت برده بود ومن کلی واسه خودم سکوت تو رو معنا کرده بودم .همیشه همینطوره لزومن اتفاق ا اون طوری که ما میخوایم نیستن .

شاید من زیادی فکر میکنم.بماند برای بعد که قضاوت کننند.

دلم برات تنگ شده می خوام ی بعد از ظهر خوب رو خاطره کنم .

میرم دوش بگیرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 16:7  توسط زن 

خستم.خونه به هم ریخته انگار همه چی رو با هم زن زده باشن.دیشب خواستم یه کم مرتبش کنم اما بعد از اینکه چند تا ظرف شستم تمام انگیزم از دست رفت.

بچه که بودم مامانم  زمانی که بابام میرفت ماموریت غذا درست نمی کرد برامون.البته الان که فکرش رو می کنم احتمالن می خواسته یه کم استراحت کنه و  چند روز از کدبانو گری فاصله بگیره و عشق و دوری همسر  جایی تو این موضوع نداشته.اما الان من نه بچه دارم نه شوهر که از کاری مرخصی گرفته باشم.

 زندگی می کنم فقط با خودم و  این رو حسابی دوست دارم و دانشجو بودن تنها عنوانی که تو این شهر بزرگ برای من وجه تمایز از زنای خیابونیه وگرنه برای جماعتی بی فکر هیچ توجیحی نیست که بتونم تنهاییم رو وصف کنم البته این تنهایی نیم بند شاید وصل بشه به ۲ ترمی که از درسم عقب هستم  و کمی طولانی تر بشه.

یکی هست که دوسم داره و من هم . الان اونی که از این به بعد دوست خطابش می کنم نیست .مدتیه که به یکی از ضزورت های مسخره این دنیای ی وارونه نیست. میاد شاید هفته ای یک بار و گاهی  هم برای شرمنده شدن من و سقف هفته ای دو بار . همیشه تصمیم می گیرم که عادی رفتار کنم  اما نمیشه دوسش  دارم خیلی زیاد ولی دست خودم نیست گاهی یه طوزی ام که نمی تونم به هیچ دلیلی این "طوری" بودنم رو بفهمم فقط یه حسی ست که می دونم هست .دوست دارم بفهمه چه قدر از این شرایط بدم میاد و برام سخته. دوست من هم سخته هم مغرور  و من هم گاهی به تلافی و شاید هم بنا به ۱۰۰ تا دلیل نادانسته میشم مثل خودش و اونوقت از خدا می خوام زودتر بخوابه که بتونم بدون ترس بوسش کنم  و دوست داشتنم  رو به جسم اون نشون بدم و روحش رو پیگیر نباشم که  الان کجاست و داره به چی فکر می کنه همیشه البته اینطور نیست گاهی هم  وقتی وارد خونه میشه خودم رو تو آغوشش غرق می کنم  و لحظه رو  میسپرم به دستای قشنگش .

گاهی همه چی مثل یه رود صاف و تمیز روون قابل حلاجیه گاهی هم  مثل یه انگشت می مونه که تو شیشه نوشابه گیر  کرده و  اصلن این مهم نیست که این انگشت رو کدوم دیوانه ای و به چه دلیلی کرده تو اون شیشه فقط مهمه که در بیاد .در هر حال به طرز طنز آمیزی روزهای من  ادامه داره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:39  توسط زن